تبليغاتX
گل یخ


"نجوا"

كی می آيی ای زاده زهرا (س) ای پرچمدار عدل و ايمان

ای مايه آرامش عاشقان؟

كی می آيی و زمين را از ظلم پاك كنی و به هر پنجره ای

شاخه ای از گل نور مي دهی؟

كی مژده پيروزی و سرور ميدهی؟

ای امام عشق ای رحمت گسترده پروردگار ای آبروی عاشقی

كی می آيی و چشمان بی فروغ ما را به چهره ات روشن ميكنی

اللهم عجل لوليك الفرج

+تاریخ جمعه یکم آبان 1388ساعت 4:19 PM نویسنده چشم انتظار |

تولدم مبارك...!!!

و

به نام او که همیشه و همه جا...

و همه کس اوست…

گرچه دیگر دستم قلمی نخواسته و دلم  هم صحبتی…

با کسی …

و یا حتی…

گرچه دیگر حالم از نوشتن و نوشته ها به هم میخورد…

سالهاست که میان واژه ها غریبانه و دیوانه وار سینه خیز میروم تا شاید به

جای واژه ها چیز دیگری پیدا کنم…

اما هنوز میان این همه دستنوشته…

خیالی هم خیال خود نیافتم…

تو بگو از کجا شروع کنم...

 تا قصه ای تازه باشد میان این همه تکرار بی ثمر

 تو می دانی؟

تو هم نمی دانی...

باز هم سالی دیگر…

قصه هایی دیگر…

دیگرانی که هیچ کدامشان نمی مانند

و واژه هایی که گرچه تکراریست،

اما گاه گاهی شنیدنی ست…

گذشت


گذشت تا بگوید…

تکرار کن…

گرچه دیگر ثمری ندارد…

گرچه دیگر…

تکرار

تکرارها…

بسیار تکراریست


گذشت تا بگوید…

چه رهگذر…

برو


آری…

دیگر نه رهگذری هست و نه کوله ای


چرا که شکست…

و شکسته می ماند…

چه بماند…

چه نماند...

اما می نویسم…

نه برای دلم و نه برای دل دیگری

و نه برای شکستن و غم آلوده کردن دل تو


می نویسم..

 برای خیالی...

که میان شیشه من و شیشه تو حکم می کند


راستی چقدر فاصله هست...

میان این شیشه و آن شیشه؟


نوشته ای که با نا نوشته اش…

یکیست…

دیگر نوشته نیست

باز هم می نویسم…

و باز هم تو در دلت میگویی…

چه متن زیبایی…

چه واژه های قشنگی

 کاش قدری بزرگتر می نوشت…

یا بهتر نبود اگر رنگ دیگری

می نوشت؟…

 یا...

مثلآ کمتر می نوشت؟…

یا... یا... یا

 بنویسم؟…

برای تو؟...

تویی که حتی احساسی برای دوباره خواندن این همه

درهم و بر هم نداری؟

برای خودم…؟

برای خودم که نوشتن ندارد… دارد؟

رنگ سال گذشته را دارد…

همه لحظه های امسالم

سیصدو شصت و پنج حسرت را…

می کشم همچنان به دنبالم


تولدم مبارک…؟


(یه سال دیگه هم - مثلاً - بزرگ شدم... حالا چی شد؟... هیچی...)

 

+تاریخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 7:51 PM نویسنده چشم انتظار |

قسم به اون صداقت و شبای پاک آسمون

بیا بهم نگاه بکن،به روم بخند ای خدا جون

امید من فقط تویی حاجتم و روا بکن

تو لحظه های بی کسی بازم منو پیدا بکن

با دستای پر از نیاز عاشقی رو از تو می خوام

بارونیه هوای دل،خسته شدن دو تا چشام

این انتظار بسه دیگه قسم به شمع نذر شده

قسم به اون دل تنها که عمری دربدر شده

نذار که زندگی من خزون بشه توی غما

جز تو کسی رو ندارم صدام و بشنو ای خدا

+تاریخ دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 3:1 PM نویسنده چشم انتظار |

 

به یادت هست ...


روزی را که چشمانت تمام هستی


و عشق نگاهم را برای قاصدکها خواند و بادش داد؟!


نمی دانم چرا اینگونه کردی تو ؟؟؟!


و بعد از آن چه بی رحمانه گریاندی دل بی کینه و آلوده از عشقم.


ولی من بازم از تصویر ابهام نگاه تو


و از نجوای دل ناگفته های تو امید مبهمی دارم!!!

+تاریخ سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 9:59 PM نویسنده چشم انتظار |

ای عشق!!!

 

در انتظارت، هزاران طلوع و غروب خورشید را به تماشا نشستم

 

از بس که پشت پنجره ی انتظار،چشم به راهت ماندم

 

چشم هایم به پنجره قاب شد...

 

تو که نباشی ...

 

کدام دست مهربان ،مرا از کوچه های دل تنگی عبور خواهد داد؟

 

و چه کسی کوله بار غم را از روی شانه هایم بر می دارد؟

 

بی حضور سبزت ...

 

تمام فصل هایم، لبریز از پاییزست...!!!

 

+تاریخ چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 7:43 PM نویسنده چشم انتظار |