"نجوا"
كی می آيی ای زاده زهرا (س) ای پرچمدار عدل و ايمان
ای مايه آرامش عاشقان؟
كی می آيی و زمين را از ظلم پاك كنی و به هر پنجره ای
شاخه ای از گل نور مي دهی؟
كی مژده پيروزی و سرور ميدهی؟
ای امام عشق ای رحمت گسترده پروردگار ای آبروی عاشقی
كی می آيی و چشمان بی فروغ ما را به چهره ات روشن ميكنی
اللهم عجل لوليك الفرج

تولدم مبارك...!!!
و
به نام او که همیشه و همه جا...
و همه کس اوست…
گرچه دیگر دستم قلمی نخواسته و دلم هم صحبتی…
با کسی …
و یا حتی…
گرچه دیگر حالم از نوشتن و نوشته ها به هم میخورد…
سالهاست که میان واژه ها غریبانه و دیوانه وار سینه خیز میروم تا شاید به
جای واژه ها چیز دیگری پیدا کنم…
اما هنوز میان این همه دستنوشته…
خیالی هم خیال خود نیافتم…
تو بگو از کجا شروع کنم...
تا قصه ای تازه باشد میان این همه تکرار بی ثمر
تو می دانی؟
تو هم نمی دانی...
باز هم سالی دیگر…
قصه هایی دیگر…
دیگرانی که هیچ کدامشان نمی مانند
و واژه هایی که گرچه تکراریست،
اما گاه گاهی شنیدنی ست…
گذشت
گذشت تا بگوید…
تکرار کن…
گرچه دیگر ثمری ندارد…
گرچه دیگر…
تکرار
تکرارها…
بسیار تکراریست
گذشت تا بگوید…
چه رهگذر…
برو
آری…
دیگر نه رهگذری هست و نه کوله ای
چرا که شکست…
و شکسته می ماند…
چه بماند…
چه نماند...
اما می نویسم…
نه برای دلم و نه برای دل دیگری
و نه برای شکستن و غم آلوده کردن دل تو
می نویسم..
برای خیالی...
که میان شیشه من و شیشه تو حکم می کند
راستی چقدر فاصله هست...
میان این شیشه و آن شیشه؟
نوشته ای که با نا نوشته اش…
یکیست…
دیگر نوشته نیست
باز هم می نویسم…
و باز هم تو در دلت میگویی…
چه متن زیبایی…
چه واژه های قشنگی
کاش قدری بزرگتر می نوشت…
یا بهتر نبود اگر رنگ دیگری
می نوشت؟…
یا...
مثلآ کمتر می نوشت؟…
یا... یا... یا
بنویسم؟…
برای تو؟...
تویی که حتی احساسی برای دوباره خواندن این همه
درهم و بر هم نداری؟
برای خودم…؟
برای خودم که نوشتن ندارد… دارد؟
رنگ سال گذشته را دارد…
همه لحظه های امسالم
سیصدو شصت و پنج حسرت را…
می کشم همچنان به دنبالم
تولدم مبارک…؟
(یه سال دیگه هم - مثلاً - بزرگ شدم... حالا چی شد؟... هیچی...)
ای عشق!!!
در انتظارت، هزاران طلوع و غروب خورشید را به تماشا نشستم
از بس که پشت پنجره ی انتظار،چشم به راهت ماندم
چشم هایم به پنجره قاب شد...
تو که نباشی ...
کدام دست مهربان ،مرا از کوچه های دل تنگی عبور خواهد داد؟
و چه کسی کوله بار غم را از روی شانه هایم بر می دارد؟
بی حضور سبزت ...
تمام فصل هایم، لبریز از پاییزست...!!!